با تو...وامابی تو...
به نام اوكه تنهاست ودردتنهایی رو میدونه...
دريا باش تا آنكه شايستگي دارد از با تو بودن لذت ببرد و آنكه لياقت ندارد در تو غرق شود. مهربانيت آنقدر زيباست كه سنجاقكي بدون ترس روي كف دستت آب خواهد خورد... ......................................... گريزانم ازين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند...ولي در باطن از فرط حقارت،به دامانم دو صد پيرايه بستند...ازين مردم كه تا شعرم شنيدند،به رويم چون گلي خوشبو شكفتند...ولي آن دم كه در خلوت نشستند،مرا ديوانه اي بدنام گفتند... امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی عاشق به غیر نظر نمی کند .
........................................
.........................................
.........................................
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد .
| Design By : Night Melody |





