تبليغاتX
با تو...وامابی تو...

با تو...وامابی تو...

به نام اوكه تنهاست ودردتنهایی رو میدونه...

بچه ها سلا سلا سلام خوبید من نمیدونم درباره کی بنویسم کمکم کنید لطفااااا

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 16:29 توسط سرگردان| |

نمیدانم چراهروقت یادت میکنم دران گم میشوم حسرت میخورم چرابهت نگفتم دوستت دارم چرا.؟تو همیشه کنارم بودی ومن احساسم رو به تو قایم میکردم تا اینکه یه روز بهم گفتی یکی ازدوستامودوست داری اون لحظه انگاریه بشکه اب سرد روم خالی کردن الان تو یکی دیگه رو میخوای ومن باید شاهد عشقتون باشم .الان من موندم ویه دنیا حسرت کاش سرنوشت از سر مینوشت کاش بهت میگفتم دوستت دارم.

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 11:22 توسط سرگردان| |

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 19:2 توسط سرگردان| |

ساعت چيست؟اختراع غريبي ست كه مدام جاي خاليت رابه رخ دلتنگي هايم مي كشد...
........................................

دريا باش تا آنكه شايستگي دارد از با تو بودن لذت ببرد و آنكه لياقت ندارد در تو غرق شود.
.........................................

مهربانيت آنقدر زيباست كه سنجاقكي بدون ترس روي كف دستت آب خواهد خورد...

.........................................

گريزانم ازين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند...ولي در باطن از فرط حقارت،به دامانم دو صد پيرايه بستند...ازين مردم كه تا شعرم شنيدند،به رويم چون گلي خوشبو شكفتند...ولي آن دم كه در خلوت نشستند،مرا ديوانه اي بدنام گفتند...
.........................................

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 21:34 توسط سرگردان| |

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 23:16 توسط سرگردان|

نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 8:53 توسط سرگردان| |

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 23:47 توسط سرگردان| |

نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 11:31 توسط سرگردان| |

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر

از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی

عاشق به غیر نظر نمی کند .

نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 19:18 توسط سرگردان| |

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد .
نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 22:20 توسط سرگردان| |

Design By : Night Melody